علی کوچولوعلی کوچولو، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

علی طلا شیطون بلا

محل خواب جدا میشود

1394/9/5 1:32
نویسنده : مامان فهیمه
1,386 بازدید
اشتراک گذاری

این پست مربورط به این زمان نیست من یه کم تنبل بودم تو گذاشتنشخسته

خیلی وقت بود که در مورد اینکه کی شما رو جدا بخوابونیم با بابایی فکر میکردیم یه بار گفتیم از یک سالگی بعد دوباره گفتیم نه بابا چه عجله ایه میزاریم دو سالت که شد بازم بعد از دوسالگی یه مطلب خوندمیه جایی که نوشته بود بچه های ایرانی چون وابستگی بیشتری از نظر عاطفی به پدر یا مادر دارن بهتر اینه که از سه سالگی محل خوابشون جدا بشه.خلاصه گفتیم پس میزاریم سه سالت بشه.البته من خودمم خیلی آمادگیشو نداشتم یه جورایی از نظر همون عاطفی هنوز با خودم کنار نیومده بودم. البته از همون بدو تولدت تو تخت کوچولوی خودت میخوابیدی تا زمانیکه دیگه میتونستی بلند بشی و قضیه خطرناک شد.این شد که چون هنوز تخت بزرگتر واست نخریده بودیم من و بابایی رو تخت میخوابیدیم و شما پایین تخت رو زمینزبان

وقتی هم میخواستم پستونک رو ازت بگیرم تا یک ماه خیلی شبا بد میخوابیدی همش بیدار میشدی و گریه و... خسته شدم از بس هی اومدم پایین تخت خوابوندمت و دوباره سر جای خودم گفتم بهتره بیایم بیرون هر سه تایی رختخواب پهن کنیم . بخوابیم همینم شد.بعد دوباره رفتیم توی اتاق و به شیوه ی قبل تاااااا اینکه توی مرداد ماه بود یعنی دو ماه مونده بود به سه سالگیت که یه شب رفته بودیم باغ عمه اینا و شب از اونجا که برگشتیم بابا که رفت خوابید من موندم شما و وروجک کاملا هوشیار یه کم واست کتاب خوندم و یه سری بازیهای تنبلانه چون خودم شدیدا خوابم میومد که دیگه گفتم بسه علی باید بخوابیم من خوابم میاد.در ضمن هنوز روی پا میخوابیدی چند بار عادت رو ترک دادم ولی بازم شکست خوردم.خلاصه یه کم روی پام بودی و نخوابیدی بلند شدی و گفتی دقیقا همین جمله رو " ماماااان میخوای بریم تو اتاخم بخوابیم؟؟؟؟ " من کاملا متعجب چون آخه حتی تو اتاقت خیلی بازیم نمیکردی و بیشتر ترجیح میدادی که وسایل بازیتو بیاری بیرون بازی کنی و اصلا خیلی کم میرفتی تو اتاقت واسه همین من خیلی متعجب بودم از این سوالت و مونده بودم چی جواب بدم؟؟؟؟؟

یهو به ذهنم رسید که سرع قبول کنم چون بهترین موقعیته.منم گفتم آرههههه میریم رو تخت خودت اونموقع دیگه تختت رو هم خریده بودیم.انقدر نرم و خوبه بیا بریم امتحانش کنیم.خلاصه رفتیم و دوباره قصه گویی و بعد روی پا روی تخت و خواب...خواب

حالا من مونده بودم خدایا چجوری میتونم بزارم تنهایی اینجا بخوابی خیلی سختم بود کلی بوست کردم و چقدرم دعا و آیت الکرسی خوندم و فوت کردم روت رفتم بخوابم. خب حالا اتاق شما دم در ورودی و اتاق ما آخر سالن یعنی اتاقا به هم اصلا نزدیک نبود رفتم و دوباره رختخواب اوردم و پهن کردم تو سالن و بعدشم صدای بابا زدم که بیا بیرون بخوابیم بابا که هاج و واج مونده بود گفت چرا؟؟؟؟ گفتم آخه علی خودش خواسته و رفته توی اتاقش خوابیده بابا هم انگار یه جوری بود که ما میخوایم جدا از تو بخوابیم بابا که میگفت بیایم تو اتاقت بخوابیم تا یه مدت به محیط اتاق عادت کنی ولی من گفتم نه میترسم اون وقت تو عادت کنی که ما باید تو اتاقت باشیم و دیگه قبول نکنی که تنها تو اتاقت بخوابی .من به بابا گفتم بیا بیرون بخوابیم اینجوری نزدیکتریم بهت خلاصه بیرون خوابیدیم اما چه خوابی همش بیدار بودم یا اگه خوابم میبرد یهو فکر میکردم که داری صدام میزنی و بیدار میشدم ونگات میکردم خلاصه اون شب رو تا صبح توی اتاق خودت خوابیدی و منم تا صبح خیلی حس بدی داشتم که ازت جدا شدم باور کن پسرم.

صبح هم که بیدار شدی گفتم علی تختت خوب بود نرم بود گفتی آره مامان تو اتاقم خوابیدما منم گفتم آره پسرم دیگه مرد شده آقا شده خودش تنهایی تو اتاقش میخوابه و دیگه هر شب خیلی خوب و راحت توی اتاقت میخوابیدی وقتی رفتیم مسافرت گفتم وای نکنه بد عادت شی و بخوای دوباره پیش ما بخوابی ولی تو راه برگشت که بودیم همش میگفتم آخ جون دیگه داریم میریم خونمون علی هم که کلی لش تنگ شده واسه اتاقش و تختش آخ جون علی میخوایم بریم رو تخت نرم و خوبت بخوابیم چه کیفی داره وقتی هم رسیدیم خیلی راحت شب رفتیم و تواتاقت خوابیدی و این معنی پیروزی میدادجشن

بر خلاف تصورم چقدر خوب با این موضوع کنار اومدی.تشویق

از بعد از تاسوعا و عاشورا هم که از اباده برگشتیم دیگه روی پام نمیخوابی.اونجا چون سبحان و میدی که کنار مامانش میخوابه وقتی برگشتیم بهت گفتم علی بیا منم مثل خاله سمیرا که کنار سبحان میخوابیدا یدت میاد منم کنار شما بخوابم پسرم دیگه بزرگ شده سنگین شده ماشالا دیگه نمیخواد روی پای مامان بخوابه شما هم گفتی باشه برام قصه میگی منم واست یه کتاب قصه خوندمو چشمامو بستم و شما هم خوابیدی الانم هنوز هر از گاهی مهم میگی مامان من دیگه بزرگ شدم رو پای مامانم نمیخوابم.منم میگم بله پسرم آفرینتشویق

ولی هنوز عادت داری که روی همون تشک و بالشت قدیمی بچگیت بخوابی پروژه بعدی فکر کنم همین باشهچشمک

 چقد زود و خوب داره پیش میره همه چیز و تو داری بزرگ و بزرگتر میشی.

راستی یه چیز و یادم رفت بگم اگه یکی بگه که میخوام بیام خونتون بخوابم علی, شما سریع در جوابش میگی رو تخت من نخوابیااا برو بیرون بخوابخندونک

خواب

بهت میگم علی فقط یه عروسک بیار ولی میگی نه باید زیاد باشه بعد که میخوابی میزارم سر جاشون البته این واسه اوایل بود الان حتی یه دونشم نمیاری رو تختت.

اینجا هم الکی مثلا خوابی

خواب

خواب   خواب

خواب   خواب

خواب

خواب   خواب  

اینجا میخواستیم بریم بیرون لباساتو پوشیدی تا بابام اومد دنبالمون اومدم دیدم اینجوری رو تخت خوابت برده

خواب

و در پایان عاشقه این عکسم

خواب

 

پسندها (5)

نظرات (8)

عمه فروغ
6 آذر 94 18:42
سلام فهیمه جون خوبی دوستم به به 1000 ماشاا.. به علی که مرد شده و خیلی راحت تونست این مرحله رو هم پشت سر بذارهان شاا.. که بزودی وابستگیش به تشک و پتوی کوچولوییش هم کم میشه.به امید موفقیتش در تمام مراحل و پروژه های بزرگتر زندگیش
مامان فهیمه
پاسخ
سلام فروغ جونم ممنونم ازت مرسی بابت تمام مهربوووونیهات
مامان امیر عطا
7 آذر 94 3:29
عزیزم..ماشالله مرد شدی
مامان فهیمه
پاسخ
آره دیگه به قول خودش بزرگ شده؛مرد شده؛آقا شده؛
فریده
7 آذر 94 8:30
سلام فهیمه جان خوبی ؟؟ چه عالی که علی جون دیگه تو اتاق و تخت خودش می خوابه ، خیلی کار خوبی کردی ، من که هنوز موفق نشدم و پسرم تو بغلم می خوابه و بیچاره بابایی پایین تخت می خوابه . اشتباهی که من کردم این بود که یه دوره کاملاً جدا شد ولی سرما خورد و به خاطر اینکه تب نکنه چند شب پیش خودم خوابوندم ، ولی دیگه حاضر نمی شه تو اتاقش خودش بره
مامان فهیمه
پاسخ
سلام عزیزم ممنونم آره خدا رو شکر خیلی خوب باهاش کنار اومده تا حالا.منم یه بار خیلی تب داشت موقع خواب آوردمش پیش خودمون گفتم وای نکنه دیگه نره تو اتاقش ولی دیدم نه شب بعد که رفتیم تو اتاقش چیزی نگفت خدا رو شکرانشالا پرهام هم به موقعش جدا میشه کتاب قصه هایی که در مورد جدا خوابیدن بچه ها هست هم اگه واسش بخونی بی تاثیر نیست.موفق باشی عزیزم
مامان رویا
7 آذر 94 14:00
چقدر خوب که علی کوچولو هم به درخواست خودش دیگه واسه خواب مستقل شده ...مثل کیاراد من...
مامان فهیمه
پاسخ
آره دقیقا شبیه کیاراد شد جدا خوابیدنش
مریم مامان آیدین
11 آذر 94 15:49
سلااااام فهیمه عزیزم وااااااااااااااااای آفرین فهیمه...آفرین علی گلمممممم وااااقعا بهت تبریک میگم دوستم.....یه مرحله ازم جلوتری هاااا خیلی خیلی خوب و حرفه ای جلو رفتی و علی هم همکاری خیلی خیلی خییییییییییییلی خوبی باهاتون داشته....قربون بزرگ شدن و مرد شدنش برم منننن عزییییزم...تشک کوچولوش رو ببیییین و اون عروسک های اظرافش....خیلی خوش به حالته فهیمه جووووووووووونم تو این مورد این منم که باید یه رووووزی که آیدین اتاق خواب جدایی داشت بیام و ازت کمک بخوام خیلی خوشحالم برات برای گذشتن از این مرحله و خیلی تبریک میگم و میبوسم علی ماهم رو
مامان فهیمه
پاسخ
سلام عزیزم ممنوووونم بابت تبریکات چقد ذوق زده شدماصلا فکرشو نمیکردم که انقدر راحت باهاش کنار بیاد.ولی مریم جون یه چیزی رو باید اعتراف کنم...بعضی شبا که توی اتاقش خوابه و من هنوز خوابم نبرده پیش خودم میگم آخخخ کاش الان پیشم خوابیده بود داره کم کم دور میشه ازم ولی خب به چشم مستقل شدن که بهش نگاه میکنم دلم آروم میشه انشالا شما هم تو این مرحله سربلند میشین با مریمی که من میشناسم
مریم مامان آیدین
21 آذر 94 19:12
فهیمه جونم کامنت خصوصی ام بهت رسید؟
مامان فهیمه
پاسخ
آره عزیزم ممنوووونم مهربونم
mahtab
25 آذر 94 11:17
سلام دوست خوبم خوشحالم از اشنایی باشما ان شاالله بتونیم برای هم دوستان خوبی باشیم مبارکه استقلال گل پسرتون در جای خوابش
مامان فهیمه
پاسخ
سلام مهتاب جونممنونم که بهمون سر زدی.منم امیدوارممرسی از لطفتون
مامان رویا
7 دی 94 13:19
مامان فهیمه مهربون ....علی کوچولو کجایید؟؟؟؟؟
مامان فهیمه
پاسخ
سلام رویا جون ما همین جاییم فقط یه کم تنبل شدیم