محل خواب جدا میشود
این پست مربورط به این زمان نیست من یه کم تنبل بودم تو گذاشتنش
خیلی وقت بود که در مورد اینکه کی شما رو جدا بخوابونیم با بابایی فکر میکردیم یه بار گفتیم از یک سالگی بعد دوباره گفتیم نه بابا چه عجله ایه میزاریم دو سالت که شد بازم بعد از دوسالگی یه مطلب خوندمیه جایی که نوشته بود بچه های ایرانی چون وابستگی بیشتری از نظر عاطفی به پدر یا مادر دارن بهتر اینه که از سه سالگی محل خوابشون جدا بشه.خلاصه گفتیم پس میزاریم سه سالت بشه.البته من خودمم خیلی آمادگیشو نداشتم یه جورایی از نظر همون عاطفی هنوز با خودم کنار نیومده بودم. البته از همون بدو تولدت تو تخت کوچولوی خودت میخوابیدی تا زمانیکه دیگه میتونستی بلند بشی و قضیه خطرناک شد.این شد که چون هنوز تخت بزرگتر واست نخریده بودیم من و بابایی رو تخت میخوابیدیم و شما پایین تخت رو زمین
وقتی هم میخواستم پستونک رو ازت بگیرم تا یک ماه خیلی شبا بد میخوابیدی همش بیدار میشدی و گریه و... خسته شدم از بس هی اومدم پایین تخت خوابوندمت و دوباره سر جای خودم گفتم بهتره بیایم بیرون هر سه تایی رختخواب پهن کنیم . بخوابیم همینم شد.بعد دوباره رفتیم توی اتاق و به شیوه ی قبل تاااااا اینکه توی مرداد ماه بود یعنی دو ماه مونده بود به سه سالگیت که یه شب رفته بودیم باغ عمه اینا و شب از اونجا که برگشتیم بابا که رفت خوابید من موندم شما و وروجک کاملا هوشیار یه کم واست کتاب خوندم و یه سری بازیهای تنبلانه چون خودم شدیدا خوابم میومد که دیگه گفتم بسه علی باید بخوابیم من خوابم میاد.در ضمن هنوز روی پا میخوابیدی چند بار عادت رو ترک دادم ولی بازم شکست خوردم.خلاصه یه کم روی پام بودی و نخوابیدی بلند شدی و گفتی دقیقا همین جمله رو " ماماااان میخوای بریم تو اتاخم بخوابیم؟؟؟؟ " من کاملا متعجب چون آخه حتی تو اتاقت خیلی بازیم نمیکردی و بیشتر ترجیح میدادی که وسایل بازیتو بیاری بیرون بازی کنی و اصلا خیلی کم میرفتی تو اتاقت واسه همین من خیلی متعجب بودم از این سوالت و مونده بودم چی جواب بدم؟؟؟؟؟
یهو به ذهنم رسید که سرع قبول کنم چون بهترین موقعیته.منم گفتم آرههههه میریم رو تخت خودت اونموقع دیگه تختت رو هم خریده بودیم.انقدر نرم و خوبه بیا بریم امتحانش کنیم.خلاصه رفتیم و دوباره قصه گویی و بعد روی پا روی تخت و خواب...
حالا من مونده بودم خدایا چجوری میتونم بزارم تنهایی اینجا بخوابی خیلی سختم بود کلی بوست کردم و چقدرم دعا و آیت الکرسی خوندم و فوت کردم روت رفتم بخوابم. خب حالا اتاق شما دم در ورودی و اتاق ما آخر سالن یعنی اتاقا به هم اصلا نزدیک نبود رفتم و دوباره رختخواب اوردم و پهن کردم تو سالن و بعدشم صدای بابا زدم که بیا بیرون بخوابیم بابا که هاج و واج مونده بود گفت چرا؟؟؟؟ گفتم آخه علی خودش خواسته و رفته توی اتاقش خوابیده بابا هم انگار یه جوری بود که ما میخوایم جدا از تو بخوابیم بابا که میگفت بیایم تو اتاقت بخوابیم تا یه مدت به محیط اتاق عادت کنی ولی من گفتم نه میترسم اون وقت تو عادت کنی که ما باید تو اتاقت باشیم و دیگه قبول نکنی که تنها تو اتاقت بخوابی .من به بابا گفتم بیا بیرون بخوابیم اینجوری نزدیکتریم بهت خلاصه بیرون خوابیدیم اما چه خوابی همش بیدار بودم یا اگه خوابم میبرد یهو فکر میکردم که داری صدام میزنی و بیدار میشدم ونگات میکردم خلاصه اون شب رو تا صبح توی اتاق خودت خوابیدی و منم تا صبح خیلی حس بدی داشتم که ازت جدا شدم باور کن پسرم.
صبح هم که بیدار شدی گفتم علی تختت خوب بود نرم بود گفتی آره مامان تو اتاقم خوابیدما منم گفتم آره پسرم دیگه مرد شده آقا شده خودش تنهایی تو اتاقش میخوابه و دیگه هر شب خیلی خوب و راحت توی اتاقت میخوابیدی وقتی رفتیم مسافرت گفتم وای نکنه بد عادت شی و بخوای دوباره پیش ما بخوابی ولی تو راه برگشت که بودیم همش میگفتم آخ جون دیگه داریم میریم خونمون علی هم که کلی لش تنگ شده واسه اتاقش و تختش آخ جون علی میخوایم بریم رو تخت نرم و خوبت بخوابیم چه کیفی داره وقتی هم رسیدیم خیلی راحت شب رفتیم و تواتاقت خوابیدی و این معنی پیروزی میداد
بر خلاف تصورم چقدر خوب با این موضوع کنار اومدی.
از بعد از تاسوعا و عاشورا هم که از اباده برگشتیم دیگه روی پام نمیخوابی.اونجا چون سبحان و میدی که کنار مامانش میخوابه وقتی برگشتیم بهت گفتم علی بیا منم مثل خاله سمیرا که کنار سبحان میخوابیدا یدت میاد منم کنار شما بخوابم پسرم دیگه بزرگ شده سنگین شده ماشالا دیگه نمیخواد روی پای مامان بخوابه شما هم گفتی باشه برام قصه میگی منم واست یه کتاب قصه خوندمو چشمامو بستم و شما هم خوابیدی الانم هنوز هر از گاهی مهم میگی مامان من دیگه بزرگ شدم رو پای مامانم نمیخوابم.منم میگم بله پسرم آفرین
ولی هنوز عادت داری که روی همون تشک و بالشت قدیمی بچگیت بخوابی پروژه بعدی فکر کنم همین باشه
چقد زود و خوب داره پیش میره همه چیز و تو داری بزرگ و بزرگتر میشی.
راستی یه چیز و یادم رفت بگم اگه یکی بگه که میخوام بیام خونتون بخوابم علی, شما سریع در جوابش میگی رو تخت من نخوابیااا برو بیرون بخواب

بهت میگم علی فقط یه عروسک بیار ولی میگی نه باید زیاد باشه بعد که میخوابی میزارم سر جاشون البته این واسه اوایل بود الان حتی یه دونشم نمیاری رو تختت.
اینجا هم الکی مثلا خوابی




اینجا میخواستیم بریم بیرون لباساتو پوشیدی تا بابام اومد دنبالمون اومدم دیدم اینجوری رو تخت خوابت برده

و در پایان عاشقه این عکسم



محل خواب جدا میشود 




